X
تبلیغات
روز هفتم

اوهههههههه خداییش اسم رو حال کردین؟

کامیون میخواد بیاد بکشتش.

سال نوی همگی مبارک باشه.ایشالله سال 93 سال خوبی برای همتون باشه.


گزارش روزای اخر سال .

تولد یونا رو 23 اسفند گرفتم.و قبلش واقعا سرم شلوغ بود.درست کردن تزینات.همزمان اماده کردن هفت سین.

و وسایل سفر.ست کردن لباس و رفتن اتلیه.

خداروشکر عکسای امسالش هم عالی هستن و من شدیدا راضی .

قرار بود خودمون هم بریم جدا عکس اسپرت بگیریم که از بس عکسای شازده خوب شده بود 17 تا انتخاب کردیم و دیگه بیخیال خودمون شدیم.

تم تولدش میکی موس بود و خداروشکر به مدد وجود دوستای خوبم یه تولد زنونه و بچه گونه عالی برگزار شد.به بچه ها خیلی خوش گذشت و خودمون هم چند ساعت خوب رو داشتیم.

البته ناگفته نمونه که جریانات بسیار جالبی رو داشتیم.

مثلا همون روز تولد از ساعت 2 صبح بارون شدید رگباری شروع شد.شهر رفته بود زیر اب.و همه خیابونا بسته شده بودن.

کیک تولدش رو امسال به یه قناد جدید سفارش دادیم و با اینکه یه مدل اسون رو سفارش داده بودیم که از تو البوم خودش بود وقتی عزیزترین رفت تحویل بگیره دید که کییک کلا یه چیز عجیب غریبیه.با یه رنگ دیگه.خلاصه بعداز اعتراض و درست کردن مجدد کیک شبیه میکی موس شد با رنگ صورتی!!!!!


البته مزه کیک خوب بود ولی حسابی کلافه شده بودم از دسته گلشون.

برای شام هم از چندروز قبل دنبال پاستا بودم که مارکی که میخریدم نیافتم.یه مارک جدید خریدم که چشمتون روز بد نبینه شفته شد و وقتی اومدم گرم کنم دیدم به به حلوا شده نه پاستا.کلا بیخیال سروش شدم.خداروشکر بقیه غذاها زیاد بود.

کپسول گاز وسر اشپزی کردن تموم شد.کپسول دیگه رو که تو راه پله بسته بودیم قفلش باز نمیشد.1 ساعتی هم درگیر تعویض این بودیم.

خلاصه با این همه جریانات تولد عالی بود.

چهارشنبه سوری هم عزیزترین دیر اومد.چند تا فشفشه داشتیم که با هم بردیم پشت بوم و روشن کردیم.چند تا مقوا داشتیم که اتیش زدیم و از روش پریدیم.

روزای اخر سال هم درگیر شلوغی بازار و خرید عید بودیم.

عکسای چهارشنبه سوری و سال تحویل رو اینجانب کپی کردم و پاک کردم.کلا هم از مموری هم از لپتاب.همچین ادم جالبی هستم من.

نیم ساعت قبل از سال تحویل یونا خوابش برد از خستگی.به زور تو خواب لباس عوض کردم براش و 2-3 دقیقه به سال تحویل بیدارش کردم.با مامان اینا چت کردیم وبعدش هم رفتیم خونه مادرشوهر .شام اونجا بودیم و اخرشب برگشتیم.

روز 1 فروردین عید دیدنی رفتیم خونه برادرشوهر بزرگ . عموی عزیزترین.

2 فروردین استراحت کردیم البته با کم خوابی.وسایل رو جمع کردیم و شب ساعت 8.5 راه افتادیم.به زور تا یزد دووم اوردیم از بیخوابی رفتیم تو شهر جلوی یه پارک تو ماشین خوابیدیم .و ساعت 7.5بیدارشدیم.و حرکت به سمت اصفهان.تقریبا همزمان با مامان و بابا رسیدیم هتل.

اتاقا خوشبختانه بغل هم بود.هتل عباسی هم ممثل همیشه عالی.

گشتن تو اصفهان و سفرنامه که فکر کنم تکراری بشه.روز 6 ام بعداز خوردن صبحونه راهی شیراز شدیم.تو راه یه جشنواره عشایری رفتیم.شهررضا رفتیم و چند تا سفال خریدیم.پاسارگاد رفتیم و ساعت 8و5 رسیدیم هتل.

هتل پارک.که ساختمان قدیمی بازسازی شده بود.تمیز و مرتب بود.3روز هم شیراز گشتیم.

و 9 ام بعداز خوردن صبحونه راهی بندر شدیم.

از روزی که رسیدیم تلاش کردم مامان و بابا رو راضی کنم بلیطشون رو عوض کنن.چون برای 14 ام بلیط داشتن.خلاصه تا 20 ام عقب انداختن.

13بدر با مادرشوهر اینا و خواهرشوهر اینا رفتیم یه دهات به اسم بنگلایان.

خوش گذشت.فردا شبش مادرشوهر اش پخت رفتیم لب دریا.

این روزا یونا حسابی سرگرمه.

حسابی بهمون خوش میگذره.

سفر خوبی رو داشتیم.و خوشحالم که مامان و بابام هم سفر خوبی رو داشتن خداروشکر.

امیدوارم فاصله با پست بعدی طولانی نشه تا بتونم عکسای سفر رو بزارم.

در ضمن تا یادم نرفته بگم الان یه عدد ادم چاق هستم که از چندروز دیگه باید برم تو رژیم.از بس این روزا خوردیم.

دوستون دارم دوستای گلم.سعی میکنم به همتون سر بزنم به زودی.

نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393  توسط افسانه  | 


واقعا نمیدونم چرا این روزا انقدر دیر به وبلاگام میرسم.

راستش بیشتر به خاطر اینه که درگیر موبایل و وایبر و واتس واپ .. غیره هستم.مثل بیشتر شماها.

به هر حال تا اخر سال که چیزی نمونده همینجوری تحملم کنین .قول میدم سال بعد منظم تر بنویسم.

1.jpg

شام رستوران باغ گیلاس

کادوی روز سپندارمزگان و کیک میوه ای محبوب عزیزترین.

اون ماشین هم کادوی شازده هست که از داشتنش هیچ وقت سیر نمیشه

2.jpg

کنسرت احسان خواجه امیری


2.jpg

کافی شاپ پاساژ ملکه اسمانها

راستش به نظرم این اینترنت و برنامه های اجتماعی خیلی عالی هستن.نشستی تو خونه ات از اوضاع دوستات تو تهران و مشهد و اراک و شمال و جنوب و یزد و شیراز خبر داری.

با یه کلیک امار جاهای دیدنی و رستوران و گردشگری دستت میاد.

با یه سوال قیمت یه جنس از 4تا شهر همزمان دستت میاد.

از رسم و رسوم خیلی از شهرا و خونواده ها باخبری.

راحت میتونی درد دل کنی.

خلاصه اینکه نامردیه همش بگن این برنامه ها معایب دارن.

این هفته دیگه واقعا سرم شلوغه.ایشالله هفته بعد بعداز تولد یونا یه پست اساسی میزارم.


نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1392  توسط افسانه  | 


باورتون میشه؟سرم شلوغه؟


نه بابا شوخی کردم جدی نگیرین.

عزیزترین از سفر با چمدونی پر از سوغاتی و سفارش برگشت.پروازش تاخیر داشت .یونا خوابید .منم با کتاب خوندن و چرت زدن منتظر موندم تا ساعت 4.5 صبح رسید خونه.

یونا تا صدای باباش رو شنید بیدار شد و با دیدن اسباب بازیاش تا ساعت 6.5بیدار بود و بازی میکرد.

تو اون مدت تنهایی خداروشکر با وجود دوستای خوبم سرم گرم بود.اومدن پیشمون و از تنهایی درمون اوردن.

از اون موقع چه اتفاقایی افتاده؟؟

کنسرت محمد اصفهانی بلیط داشتیم که کنسل شد.نمیدونم چرا؟؟

همین جمعه کنستر احسان خواجه امیری بود.رفتیم لذت بردیم.بعدش هم شام رفتیم باغ گیلاس.باز هم موسیقی زنده .غذا خوب بود.


و اما روز عشق.روز عشق راستش زیاد کاری نکردیم.

من برای عزیزترین یه دسته گل کوچولوی رز مصنوعی خریدم.با یه شکلات قلبی و یه کپسول عشق.

به زودی عکسهارو میزارم.برای یونا هم یه ماشین.

عزیزترین هم شام ماروبرد رستوران روژه.

طبق معمول یونا انقدر شیرین زبونی کرد و با خانومی که مسئول اونجاست دلبری کرد که وقتی سفارش تیرامیسو داد واسه خودش اونم از رو لطفش براش 4 تا شکلات گذاشت.شکلات خوردن همان و سرفه کردن همان و بالا اوردن هر چی خورده بود همان.

به هر حال بعدش هم رفتیم پارک بازی و یونا بازی کرد.

اسفنده ها؟؟؟

باور نمیشه کرد انقدر زود داره میگذره؟

تموم شد دوباره بازار شلوغه.دوباره ماهی گلی اوردن تو بازار.دوباره حرف مد سال جدید و .. هست.

ما برنامه سفر عیدمون رو ریختیم.هتل اصفهان و شیراز رو رزرو کردیم.قراره مامان و بابام از مشهد بیان اصفهان.بعد با هم میریم شیراز بعد میایم بندر.وبعد از 13 بدر برمیگردن مشهد.

هوا هنوز خوبه.ولی کاملا معلومه که داره رو به گرمی  میره.

منم تصمیم گرفتم اون 3 کیلوی لعنتی رو کم کنم.ولی فقط 2روز کم خوردم.بعدش شروع کردم به خوردن شکلات و رفتن بیرون و ...

خلاصه دیگه رضایت دادم به همین وزنم انگار.

کارای تولد یونا رو شروع کردم.گرچه تا قیچی دستم میگیرم میاد جلو و به نوعی نمیزاره کاری بکنم.

تو فکر 7 سین هم هستم.

خریدای عید تقریبا تموم شده.اگه خدا بخواد همین هفته میریم اتلیه برای 3 سالگی یونا.

راستش عکسها رو هنوز خالی نکردم.سعی میکنم همین روزا بیام و تو پست بعدی بزارم.


نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1392  توسط افسانه  | 


ایا اتفاقی برای وبلاگها افتاده؟ من نمیتونم از هیچ سایتی عکس بزارم.همش میزنه کد غیر مجاز؟؟؟

یعنی چی اخه؟؟؟؟؟؟؟؟

بخدا باید خیلی حوصله داشتی با همچین شرایطی بازم وبلاگ بنویسی

تازه اصلا درک نمیکنن من اعصاب ندارم.افسرده هستم.

عزیزترین رفته سفر.تنها و طفلک هستم.

یعنی چی اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


گذشته از اینا باید بگم که پرواز عزیزترین 4شنبه بود که به لطف ترافیک جا موند و برگشت خونه.ما هم رفتیم بیرون و یه شام توپ زدیم به بدن.

رستوران علا تی تی .که کباب ترش و کباب ماستی و جگر و و کوبیده خوردیم و عالی بود.

یه رستوران دیگه هم این مدت رفتیم.رستوران دریای ایتالیایی روژه .

سوپ ماهی و ماهی سوخاری با سس انبه و مرغ گرفتیم که اسماشون البته عجیب غریب بود یادم نمونده.با 3 جور نوشیدینی طبیعی که. خوب بودن.طعم ماهی ضعیف بود که اونم گفت به خاطر نوع ماهیی که انتخاب کردیم.

و البته باید بگو یونا حسابی خوشش اومد از غذاها.

بعداز ناهار هم نشستیم قهوه و تیرامیسو و چیز کیک زدیم بر بدن.

یعنیییییییی مدیونین فکر کنین من اضافه وزن دارم.

کتابایی که خوندم 100 سال تنهایی.

واییییییییییییی یعنی اگه اعصاب فولادین ندارین شروعش نکنین.چون اصلا جالب نیست.داستان پر از اسمای طولانی و تکراری و عجیب غریبه و کلا یه چیزی وسط واقعیت و تخیله.

من که خوشم نیومد.


فیلمایی که دیدیم.

ارتیست که دوسش داشتم.

پیانیست .نوت بوک. گسبی بزرگ.بود.که اینارو دوست داشتم.

الن پاتریم که خوشم نیومد.

دستمون برای فیلم دیدن باز نیست.چون باید بمونیم اقا بخوابه.و اگه خودمون خوابمون نیاد بشینیم فیلم ببینیم که کم پیش میاد.

سریال ویلای من رو از یکی از دوستام گرفتم داریم میبینم.که خوبه و دوسش دارم.باعث خنده میشه

همینطور شاهگوش رو هم میبینیم.

و از همه مهمترررررررررررررر اینکه من یه تکونی به خودم دادم و میرم کلاس ورزش.اونم چی؟ زومبا

خداییش فکر نکنین میرم کالری میسوزونم هااااااااااا

نه حیفه.بعدش میام میشینم گز و کیک یزدی و باقلوا و اسنیکرز میخورم.

خلاصه به خودم بد نمیگذرونم.

کم کم هم باید کارای تولد یونا رو شروع کنم.

نمایشگاه کتاب رفتیم و من بعداز یه مدت طولانی 2تا کتاب خریدم واسه خودم.تازه جو منو گرفته بود میخواستم یه بار دیگه هم برم که نشد.

فعلا از دوستام فیلم و کتاب گرفتم. تا بخونم.البته سرعتم واقعا کنده.چون الحمداله علاوه بر کارای خونه و یونا  کلی تکنولوژی هم اضافه شده که باید مدام بهشون سر بزنم یه موقع خدای نکرده عقب نمونم.

دیگه خبر جدیدی نیست فعلا.

نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1392  توسط افسانه  | 


یعنی این روزا  هوا بدجوری ملسههههههههه

جمعه صبح تصمیم گرفتیم صبحونه و ناهار رو ببریم 3 نفری لب دریا بخوریم.جوجه کباب رو از شب قبل اماده کردم.و صبح بساط رو برداشتیم و راه افتادیم.

8.jpg

وقتی رسیدیم دیدیم که بلههههههه زغال و  بادبزن و ژل اتش زنه رو یادمون رفته بیاریم.و از اونجایی که ساعت 2.5 هم دربی بود و باید خونه میبودیم.دیگه جوجه های ناز رو با کمال تاسف برگردوندیم خونه و تو تابه درستشون کردیم.

7.jpg

اینم پسرک خوشحال ما و دوچرخه بازی

6.jpg

و چون خیلی بهمون خوش گذشت تصمیم گرفتیم 1 شنبه هم که تعطیله بریم.

5 شنبه شب رفتیم برای تبریک عید به پدر و مادرشوهر.

منم شب حلیم بار گذاشتم تو پلوپز تا صبح برای خودش جا بیفته.پیاز داغ درست کردم برای لوبیا پلو.

صبح بیدار شد پلو درست کردک.گ.شت حلیم رو ریش ریش کردم.میوه و چای و تنقلات برداشتیم و راه افتادیم.

از 5شنبه هم بارون شروع کرد به باریدن و هوا واقعا عالیییییییییییییی

9.jpg

نسکافه تو اون هوا میچسبید

10.jpg

بعداز صبحونه بارون شدید شد.یونا و عزیزترین توپ بازی و کردن.منم عکاسی.

میوه و چای خوردیم.

11.jpg

خواهرشوهر کوچیکه اومد برای عکاسی.

ناهار خوردیم.

12.jpg

بعد هم بساط رو جمع کردیم و رفتیم ساحل سورو برای عکاسی از بارون و مرغای دریایی 

13.jpg

و چون خلوت بود رفتیم رفتیم بازار ماهی فروشا برای عکاسی

2.jpg

1.jpg

بعد هم رفتیم خونه مادرشوهر شله زرد نذری خوردیم.و آش تحویل گرفتیم.که قرار بود بریم بیرون ولی هوا سرد شد و بارون هم شدید بیخیال شدیم دیگه.

اش رو گرفتیم و اومدیم خونه.شب خوردیم.

خلاصه هوا بدجوری بهمون حال داد.

تصمیم داریم از این فرصت استفاده کنیم.

من و یونا هم صبح ها هر موقع که بتونیم میریم پیاده روی یا میوه فروشی.

خلاصه حیفه دیگه تا اردیبهشت میشه رفت بیرون.


نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1392  توسط افسانه  | 


اسلایدر

دانلود فیلم