خب عصر که رسیدیم رشت رفتیم خونه خاله جانم.استراحت و حموم و جمع و جور کردن و دیدار فامیل و مامان و بابا.

فردا صبح 1 ساعت دیرتر از برنامه راهی سرعین شدیم.

ما و دخترخاله ام اینا که با ماشین راهی شدیم. خاله ها و مامان اینا هم با سواری دربست. و البته هی اونا به ما سوسو میدان و هی ما که بیشتر خوش میگذره.

برنامه عبور از گردنه حیران بود.راستش توقع داشتیم خیلی بسیار سبز باشه .ولی خب از شانس ما بارندگی خیلی کم بود و اصلا اون زیبایی رو ندیدیم.

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

ساعت حدود 2 رسیدیم هتل اپارتمان فلامینگو که از قبل رزرو کرده بودیم.و هماهنگ کردیم که سوییت خالی برای مامان اینا هم داشته باشه.

سریع رفتیم برای ناهار.به یکی از بهترین رستورانای شهر که عدل مینایی هست.و طبق شنیده ها بهترین غذاش که چلو ماهیچه بود رو سفارش دادیم البته با کباب.

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

طعم غذا خوب بود ولی عالی نبود.

بعد هم رفتیم هتل یه استراحت کوتاه و راهی ابگرم شدیم.

سرعین شهر چشمه های ابگرمه.از هر هتل و اپارتمانی که بیرون بیای میتونی راحت بری به یه ابگرم .

ما ابگرم ایرانیان رو انتخاب کرده بودیم.که تمیز و مدرن بود.بزرگ بود.و امکانات مختلفی هم از جمله جکوزی.استخر معمولی.ابگرم.سونای خشک و تر.ماساِز  و استخر مخصوص کودکان داشت.

خداروشکر دمای ابگرم هم در حدی بود که میشد تحمل کنی.

از ابگرم که بیرون اومدیم راهی ویلادره شدیم.که چشمه اب گازدار داره.

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

جالبه ورودی میگیرن و بهت یه لیوان میدن.و البته میتونی دبه و بطری ببری اب برداری.خودشون هم اونجا دبه میفروشن.

اب گازدار طبیعی.

دوروبر چشمه هم پر از تخت و قهوه خونه هست.ما هم نشستیم چای و اش دوغ و قلیون.

البته کلی هم محصولات محلی میتونین اونجا بخرین.

حتما این نونها رو امتحان کنید.توشون با گردو وخرما و .. پر شده و عالی هستن

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

بچه ها هردوشون از خستگی خوابیدن.به همین خاطر ما برگشتیم هتل.و چون دلمون میخواست بریم بیرون و از شبهای بدون خواب سرعین لذت ببریم.بابابزرگها رو صدا کردیم تا پیش بچه ها باشن.

خودمون راهی شدیم.بیرون. پیاده روی.مغازه های عسل فروشی.و جالب اینجاست که تو همه مغازه ها عکس علی دایی هست.و یه عکس از صاحب مغازه با کندوی عسل و کلی زنبور که رو بدنش نشستن و یه لبخند بر لب.

ما عسل خریدیم .و بعدش سر راه یه بلال فروشی دیدم و به جرات میتونم بگم خوشمزه ترین بلالی که میشه تو دنیا پیدا کرد رو خوردیم.من اصلا اهل بلال خوردن نیستم اونم زغالی.ولی این بلال عالی بود.شیر بلال روغنی و شیرینننن.در حدی که فکر میکردی اینا رو تو اب قند انداختن.

به هر حال بعدشم برگشتیم و رفتیم سوییت مامان اینا تا چای بخوریم.و سرشیر و عسل.

تا نشستیم دیدم بابام با یک عدد یونای گریون به بغل اومد پایین.

ظاهرا بیدار شده بود و چون من و باباش پیشش نبودیم ترسیده بود.به هر حال بردمش بالا و با کلی عذرخواهی و بوسه خوابوندمش.

فردا صبح رفتیم برای صبحونه.کله پاچه خوردیم.و بعد هم راهی اردبیل شدیم.

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

اولین جایی که رفتیم جنگل فندقلو بود.دوری زدیم و عکس گرفتیم و بعد راهی ارامگاه شیخ صفی شدیم.

 AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

بعداز اونجا چون به فکر شکم بودیم و اینکه نکنه خدای نکرده غذا گیرمون نیاد راهی شدیم برای خوردن کباب .به کبابی حاج قربان.

 AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

این نحوه سرو کباب مخصوص.و چای که رو سرویس بود و اونم تو کاسه گلسرخی بود

بعداز خوردن ناهار رفتیم سمت بازار قدیم. و از بافتش دیدن کردیم.دور ارامگاه شیخ صفی حلوای سیاه گرفتیم.

و راهی دریاچه شورابیل شدیم.

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

و از اونجایی که حسابی خسته بودیم اونجا چندتا عکس گرفتیم و زود راه افتادیم.

اینم بگم که هوا فوقالعاده گرم بود.یعمی اذیت میشدی واقعا.یعداز ظهر ها خنک میشد.

برگشتیم سرعین و رفتیم سراغ یه بافت تاریخی به اسم ویند کلخوران.و چون اصلا تابلوی درستی براش نبود کلی دور زدیم.دخترخاله ام اینا خسته شدن و برگشتن.ولی ما از رو نرفتیم.

ویند کلخوران مجموعه خونه هایی هست که تو دل صخره کنده شدن.چیزی مثل روستای میمند.

به هر حال عزیزترین رفت و رفت تا در کمال ناامیدی صخره رو از دور دیدیم.و رفتیم تو دل غارهایی که روزگاری خیلی قبل تر از ما ادمهایی توش زندگی میکردن.

حس جالبی بهت دست میده.

 AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

برگشتیم هتل و کمی استراحت کردیم.چای خوردیم. و چون بقیه رفته بودن ابگرم.ما هم راهی شدیم.

باز هم ایرانیان.

از اونجا که اومدیم بیرون رفتیم برای خوردن شام.که دیزی بود که البته بهترین غذایی بود که تو سرعین و اردبیل خوردیم.

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

راستش فکر میکردم اونجا باید کباب های عالی داشته باشه.ولی اینجور نبود.همینطور اش دوغ.میخوردی انگار توش کشک ریختن.

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

شاید به خاطر جو بسیار مسافری اونجاست که کیفیت غذاها زیاد خوب نیست.

 

به هر حال بعد هم راهی شدیم برای پیاده روی.و خوردن بلال.یه مقداری هم بلال خریدیم که تو راه بخوریم.

 

سرعین برای من جاری از یه سری خاطرات زیباست.فقط یه بار رفته بودم اونم بچه بودم.و اونچیزی که ازش یادمه دوغ بسیار خوشمزه ای بود که خورده بودیم.و البیته اونموقع پول نداشتیم.یادمه داداشم که پول بیشتری داشت هی جلوی ما میخورد و ما رو سوسو میداد.

به هر حال دوغ هم خوردم که به دلم نمونه.

برای فردا که قرار بود راه بیفتیم به سمت ماسال میوه و نون و سرشیر و عسل خریدیم.

برگشتیم هتل.پیش مامان اینا چای خوردیم و خداحافظی کردیم. و برای خواب رفتیم.

نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393  توسط افسانه  | 


سلام سلام ما اومدیم.از کجا؟؟

معلومه مشهد.

خب جریان داره

از سفر که برگشتیم درگیر اماده کردن یونا برای مهد و جمع و جور کردن خونه بودم.

همچنین یه هفته خیلی بد و پراسترس و غمگین رو داشتم به خاطر مامان و بابام و اینکه کمی حالشون خوب نبود.

خداروشکر با کمک یکی از بهترین دوستای زندگیم که ساکنه مشهد تونستم راهی دکترشون کنم و نتیجه خوب بود.

ولی از اونجایی که میددیم دیدن یونا رشت براشون کافی نبوده و هنوز دلتنگن و همچنین نیاز داشتن تا یکی بره کمکشون برای انجام یه سری معاینات به دکتر ببرتشون تصمیم گرفتم عید غذیر راهی مشهد بشم.

البته به مامان و بابام نگفتم.

این بین هم تولد عزیزترین بود که براش کیک پختم .لازانیای اسفناج درست کردم .سالاد میوه و زله

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

16 مهر روز جهانی کودک رو برای یونا با دوستاش تو پارک غذیر جشن گرفتیم.

و کم کم اماده سفر شدیم.

بار و بندیل برداشتیم و من و یونا راهی شدیم.

جمعه ساعت 8.5 بود که رسیدیم خونه مامان اینا زنگ درو زدیم وبابام جواب داد.یونا میگفت بابا احمد باز کن منم.

بابام اون پشت هی میگفت چی؟؟

اصلا فکرشو نمیکرد.به مامانم میگفت بیا افسانه است.

خلاصه در باز شد و ما پریدیم تو اغوش مامان و بابام.

خیلی خیلی از دیدنمون خوشحال شدن.

2 هفته ای موندیم و تو اون مدت چند تا کار خیلی بزرگ رو انجام دادم.

بابام رو دندونپزشکی بردم برای عوض کردن دندون مصنوعیش که 2 سال بود عقب مینداخت.

همچنین دکتر قلبش که 7 ماه بود نمیرفت.

مامان مرو هم دکتر بردم.و از همه مهمتر روحیه اش عالی شد با دیدن ما.

و بزرگترین کارمون این بود که بابام رو راضی کردیم سیگار رو بزاره کنار.

از این موضوع خیلی خوشحالم.چون واقعا نگران وضعیت سلامتیش بودم.که خداروشکر اینبار به خاطر من و یونا که هی بهش اصرار کردیم تصمیمش رو گرفت و سیگار رو ترک کرد.

و یونا هم اون بین مدام راه میرفت و براش شعر میخوند گودبای پارتی سیگاراه.گودبای پارتی سیگاره.

کمی باهاشون صحبت کردم برای اینکه کوچ کنن بیان بندر پیش ما.

راستش از اینکه بیان اینجا و بازم تنهایی اذیتشون کنه میترسم.

مادرم خیلی تمایل داره بره رشت.ولی میدونم که اونجا هم بره باز من همیشه نگرانم.ترجیح میدم نزدیک خودم باشن.

فعلا که تصمیم قطعی نگرفتن.

اینبار مشهد چون تنها بودم. به دیدن دوستام رفتم.دوستای دوران دانشگاه.دوستای دوران دبیرستان که 17 سال بود ندیده بودمشون.و دوستای وبلاگی.

سفر خوبی بود.

خلاصه بعداز دوهفته برگشتیم.

هوای بندر هنوز خنک خنک نشده.ولی از اون تب و تاب افتاده.

2 ماهه به خاطر سفر و درگیری ذهنی که داشتم نه کلاس 3تار رفتم نه زومبا.

مدیونین اگه فکر کنین چاق شدما.

وقتی هم برگشتیم خونه دیدم عزیزترین یه خونه تمیز خوشگل موشگل تحویلمون داد.

جمعه هم که رسیدیم به صورت سریع السیر رفتیم تولد دختر یکی از دوستام.

الان هم که داریم زندگیمون رو میکنیم.

 

 

نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393  توسط افسانه  | 


اسلایدر

دانلود فیلم