یعنی من اگه از گرمای هوا ننالم اسمم افسانه نیست.

اخه چرا انقدر گرمه؟ جهنمه؟واقعا چرا؟الان من با کی برم دعوا کنم؟

از گرمای هوا که بگذریم کلاس 3تارم رو 3 جلسه رفتم و عالیههه.دوسش دارم  .البته امیدوارم بتونم ادامه برم.

زومبا هم همچنان میرم.گرچه مربی مون رفت و بعداز چند جلسه دیدیم یهو مربی هیپ هاپ اوردن!!!!

وایییییییی فکر کن.اصلا خوشم نیومد.البته اکثر بچه ها دوست نداشتن و همه اعتراض کردن.منم تصمیم گرفتم همون ساعت رو برم کار با دستگاه که خداروشکر دیروز دوباره زومبا شد.

ظاهرا چون همه ناراضی بودن اینا هم دوباره برگردوندن به حالت قبل.

کلاسای یونا خوب داره پیش میره.دنبال مهد کودک هستم و خیلی خیلی از کیفیت بد مهد کودکا ناراضی ام.

اصلا اون چیزی نیست که تصور داشته باشی.ولی دیگه یونا تو سنی هست که باید وارد اجتماع بشه. وقانون مندتر رابطه برقرار کنه با بچه ها.

ماه رمضون هم داره میگذره.منم چندروزی رو روزه گرفتم.چندروزی رو وقتی بیرون رفتم با یونا از شدت گرما برگشتم ضعف کردم و مجبور شدم باز کنم روزه ام رو.دیگه توانایی منم در این حده.

یه افطار خونه جاری جون دعوت بودیم.یه افطار خونه مادرشوهر.

خودمم احتمالا اخر هفته افطاری بدم.

راستش خیلی داریم روزمرگی میکنیم.گرچه نسبت به قبل فعالیت بیشتری دارم.ولی تو خونه همه چی مثل قبله.دلم یه اتفاق جالب میخواد.نمیدونم چی.

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393  توسط افسانه  | 


وای وای خجالت داره بخدا.خیلی وقته دارم پراکنده مینویسم.

متاسفم.وبلاگم رو دوست دارم. دلم میخواد براش وقت بیشتری بزارم.

بهار گذشت و البته برای مت شروع گرما بود.امسال هوا زود و به شدت گرم شد.الان دیگه بیرون میری حسابی اذیت میشی.

تو خرداد ماه یه تولد رفتیم.با دوستام یه بار کافی شاپ رفتیم.و یه مهمونی.

یونا هم کلاسای مونته سوری رو شروع کرده و من 3 روز در هفته صبحها حسابی درگیرم.تا ناهار اماده کنم.بعد بیدارش کنم صبحونه بدم. و بریم کلاس تموم شه و برگردیم.

عزیزترین یه ماه واقعا پرکار رو گذروند و تقریبا میتونم بگم وقتی برای ما نداشت.

فیلمی ندیدم.

کتابایی که خوندم جین ایر که عالی بود و دوسش داشتم.

و چراغها را من خاموش میکنم .که اونم جالب بود.

بادباک باز رو قبلا گفتم؟؟اگه نگفتم الان میگم حتما بخونیدش.جذابه.

زومبا رو دوباره شروع کردم و با مشقت زیاد واقعا میرم.ساعتش یه جوریه که عزیزترین و یونا از استراحت میفتن.ولی چاره ای ندارم.نرم میشم یه خیکی.در ضمن روحیه ام هم عوض میشه.

کلاس 3 تارم از شنبه شروع میشه خیلی خوشحالم.البته راستش یکم هم استرس دارم.بعداز 12 سال میخوام برم کلاس.

دوستای وبلاگی ببخشین که بهتون دیر به دیر سر میزنم.جبران میکنم ایشالله

 

نوشته شده در  پنجشنبه پنجم تیر 1393  توسط افسانه  | 


سفر یه روزه به همدان رو برنامه ریزی کرده بودیم وقرار بود 3 شنبه صبح راهی بشیم.طبق برنامه ساعت 5.5 راه افتادیم.

البته شب موقع خواب فهمیدم که اقا یونا تب کرده.خلاصه دم صبح براش شیاف گذاشتم و راه افتادیم.

تو راه اگه من و عزیزترین از دیدن سبز بودن کوه و گلای وحشی حسابی سر ذوق اومده بودیم.و نمیدونم چندبار برای عکس گرفتن واستادیم!!

 

 

 

1.jpg

خداییش نمیشد از این زیباییها به راحتی گذشت

قبل از رفتن به شهر همدان رفتیم مستقیم غار علی صدر

2.jpg

به بلیط ویژه گرفتیم و بدون صف رفتیم تو.البته نوشته بود که مسیر جدید هم میبرن که نمیدونم فرقش چی بود.

داخل غار واقعا زیبا بود.قابل توصیف نیست .

بعداز غار راه افتادیم به سمت همدان.تو راه لالجین رفتیم که هم سفال ببینیم و هم ناهار دیزی معروف همدان رو بخوریم.که بیشتر سفال فروشیا چون ظهر بود تعطیل بودن.

ناهار هم هر جا رفتیم دیزی تموم کرده بودن.تصمیم گرفتیم بریم هتل.

من البته کمی سفالجات خریدم.

هتل پارسیان بوعلی رو رزرو کرده بودیم.ساعت 4.5 رسیدیم هتل خسته و گشنه.تصمیم گرفتیم هتل ناهار بخوریم.که متاسفانه غذاش اصلا خوب نبود.کباب نیم پز بود و ما مجبور شدیم عوض کنیم سفارشمون رو.

بعداز یه استراحت خیلی کوتاه تصمیم گرفتیم بریم به سمت گنجنامه تا هوا روشنه.تو حیاط هتل که بودیم بارون شروع کرد باریدن و وقتی رسیدیم گنج نامه شدت پیدا کرد همراه با باد.چون یونا هم مریض بود ما از ماشین پیاده نشدیم.و خلاصه همون راه رو برگشتیم.تو راه از یه رستوران پرسیدیم برای دیزی که گفت برای شب مونده 4تا.

انگار دیزی رو فقط برای ناهار سرو میکنن.

خلاصه برگشتیم هتل.یونا از تو ماشین خوابید و دیگه بیدار نشد.ما هم از خستگی بعداز دوش و چای خوردن ترجیح دادیم بخوابیم به جای بیرون رفتن.

البته قبل از رفتن به هتل رفتیم و سوغاتیامون رو که شامل کماج.شیرمال.حلوازرده وانگشت پیچ میشد.از یه شکماج پزی نزدیک هتل که قبلا ادرس گرفته بودیم خریدیم.

به این ترتیب یه بعداز ظهر با ارزشمون رو از دست دادیم و نتونستیم گنج نامه و هگمتانه رو ببینیم.

صبح بعداز خوردن یه صبحونه عالی و مفصل تو هتل و تخلیه هتل راه افتادیم تا دیدنیهای داخل شهر ررو ببینیم و راهی کرمانشاه بشیم.

اولین جایی که رفتیم مقبره بوعلی سینا و موزه مربوط به اون بود.

3.jpg

 بعد رفتیم بنای برج قربان که تعطیل بود و فقط تونستیم چند تا عکس بگیریم.

5.jpg

 مقبره بابا طاهر

6.jpg

 

 و شیر سنگی

 

4.jpg

 و چون وقتمون کم بود از بقیه دیدنیها گذشتیم و راه افتادیم به سمت کرمانشها.

جاده ای پر از قشنگی و سبزی و هوای عالی.

نمیشد پیاده نشی و نفس نکشی.چند تا عکس نگیری و لذت نبری.

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393  توسط افسانه  | 


5 شنبه 18 اردیبهشت به سمت تهران حرکت کردیم.ساعت تقریبا 6 راه افتادیم تا شب برسیم یزد و کمی بخوابیم و بعد بقیه راه رو بریم.

برای استفاده بیشتر از فرصت وقتی رسیدیم نزدیک کاشان مستقیم رفتیم قمصر برای خرید گلاب .

حسابی شهر شلوغ بود و خونه هایی که گلاب فروشی هم داشتن سرشون شلوغتر.

خلاصه گلاب و یه سری عرقیات خریدیم.واقعا هم کیفی گلابش عالیه.اینبار گلاب دو اتیشه هم گرفتیم.

1.jpg

یه سری هم سفارش دوست و اشنا بود که خرید کردیم. و راه افتادیم به سمت تهران.ساعت 1.5 بود که رسیدیم خونه دخترخالم.

ناهار خوردیم و یه استراحت کوچولو.

من و یونا اماده شدیم و راهی تولد یکی از دوستی یونا شدیم که دعوت بودیم.

دوست خوبمون تاریخ تولدش رو انداخته بود جوری که ما تهران باشیم.حسابی بهمون خوش گذشت و از دیدن دوستای گلم شاد شدم.

18.jpg

شنبه صبح پاساژ گردی کردیم و عصر هم وقت دکتر داشتیم.

ببعداز دکتر با هم رفتیم دربند و شام خوردیم

17.jpg

19.jpg

بعداز اشم هم به مناسبت خبر خوب دکتر یه کیک شکلاتی گرفتیم و رفتیم خونه زدیم بر بدن.تا خدای نکرده وزنمون کم نشه.

20.jpg

1شنبه صبح مجدادا پاساژ گردی کردیم.

عصر هم رفتیم بازدید از برج میلاد که خداروشکر به بچه ها خوش گذشت.ولی ما فکر میکردیم کل وقتی که ازمون بگیره نهایت 1.5 ساعت باشه .

ولی همون اول رفتیم عکس با لباس قجری گرفتیم که البته یونا حاضر نشد لباس بپوشهومن و عزیزترین با هم گرفتیم.

و بازدید از برج هم بسته کامل گرفتیم  که شامل یه نمایشگاه صنایع دستی.و 3تا موزه بود.

21.jpg

22.jpg

23.jpg

بعد از بازدید که البته یه موزه رو نرفتیم .رفتیم خونه خاله جانم شام. و حسابی خوردیم.و خوش گذروندیم.

2 شنبه رو تصمیم گرفتیم بریم تهرانگردیوبا گشتن و کمک گرفتن از بقیه کاخ گلستان و باغ نگارستان رو در نظر گرفتیم.

کاخ گلستان مجموعه عالی و بینظیری بود.شامل چند تا موزه که واقعا زیبا بودن.

24.jpg

و باغ نگارستان که متاسفانه موزه هاش تعطیل بودن و فقط از حیاطش بازدید داشتیم که اونم عالی بود.

16.jpg

و در انتها هم نوشیدن یه شربت سنتی خنک و استراحت

25.jpg

 ساعت 5.5 هم خسته رسیدیم خونه.

یونا ناهارش رو خورده بود.ما هم ناهار خوردیم و استراحت کردیم.

شب یه سر رفتیم هایپر استار و برگشتیم وسایل رو جمع کردیم تا اماده سفر به همدان و کرمانشاه بشیم.

 

نوشته شده در  دوشنبه پنجم خرداد 1393  توسط افسانه  | 


نمیتونم بگم حسم چیه؟

ولی واقعا خوشحالم.

مثل هر سال اردیبهشت ماه وقت دکتر برای یونا گرفتیم برای چکاپ پاش.

اینکه تقریبا دیگه دوست نداشت کفش تو خونه پاش باشه و گاهی باید 1ساعت باهاش بحث میکردم و در مواردی رشوه میدادم تا راضی به پوشیدنش بشه.

اینکه گاهی شبا با گریه پا میشد و میگفت کفشم رو در بیار و نمیذاشت دیگه پاش کنم.

اینکه گاهی وقتی خیلی تو پارک با بچه ها بازی و بدو بدو میکرد و سر شب از خواب با گریه شدید بیدار میشد و با ماساژ دادن اروم میگرفت.

همه اینا ذهنمو درگیر کرده بود.تو نت سرچ کرده بودم.و تقریبا میدونستم اون گریه های شبانه درد رشده.

خلاصه که نوبت دکترش 20 اردیبهشت بود.

رفتیم و اماده بودیم که بریم کفش جدید براش بگیریم و صحبت کنیم برای 6 ماه اینده که دیگه نمیشه بریم تهران چجور کفش سفارش بدیم براش.

دکتر طبق معمول با حوصله به حرفامون گوش داد و معاینه کرد و گفت کفش روز دیگه نمیخواد تا 1 سال.

یعنیییییییی من و عزیزترین انتظار همه چی رو داشتیم جز این یه مورد.

حسابی خوشحال شدیم.چندبار از دکتر پرسیدم یعنی نمیخواد؟ تو خونه ؟ بیرون؟

باورم نمیشد که پسرک کوچولوی ما تقریبا راحت شده.

خدایا شکرت.

دکتر بهمون سفارش کرد با توجه به وضعیت خوب پاهاش کفش روز نمیخواد.شب رو همچنان استفاده کنه تا 1 سال دیگه.اگه خدای نکرده پاهاش برگشتی داشت زودتر ببریم دکتر.که ایشالله همچین اتفاقی نمیفته.

الان واقعا خوشحالم.از اینکه صبح پا میشه و با هم کل کل نمیکنیم واسه پوشیدن کفش.

از اینکه هی در نمیاره و بگه هوا بخوره تا دل منو اتیش بزنه.

از اینکه یه مرحله سخت رو گذروندیم خیلی خوشحالم.

خدایا شکرت.به هر زبونی که ازم میشنوی شکرت.با تمام وجود شکرت.

از حالا به بعدم پسرم رو بهت میسپرم خودت مراقبش باش.

در ضمن نظر دکتر در مورد درد ها و بیدار شدن شبانه و درد رشد این بود که چون پسرک تک فرزنده امکان داره که تو پارک از بچه های دیگه کم بیاره و ناراحت بشه و همین باعث بشه شب با گریه بیدار بشه تا جلب توجه کنه.

حالا وسط این نصیحتای دکتر به ما مبنی به اومدن بچه بعدی یونا هم مدام تذکر میداد که به دکتر بگو با روغن ماساژ میدی تا خوب بشم!!!

البته که ما قصد نداریم بچه دوم بیاریم.با وجود اینکه من خودم طرفدار 2 بچه ای هستم.ولی به شرطی که همه شرایط مهیا باشه.

منم که اولین شرطش رو که داشتن اعصاب فولاده ندارم.

به هر حال این سفر سفر خوبی بود.یه روز رو تهران گردی کردیم.یه روز تولد یکی از دوستای یونا بودیم یه روز بازدید برج میلاد داشتیم. و سفری هم به همدان و کرمانشاه داشتیم.

سفرنامه ها رو ایشالله تو پستای بعدی مینویسم مفصل.

 

 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393  توسط افسانه  | 


اسلایدر

دانلود فیلم