صبح روز 2شنبه هتل رو تحویل دادیم و راه افتادیم به سمت روستای جواهرده. وقتی کمی تو مسیر پیش رفتیم تازه فهمیدیم که جواهرده یکی از جاهاییه که میشه بهشت گفت بهشت ایران.زیبا عالی و خوش اب و هوا.هر چی جلو میری هوا مه الود میشه. رطوبتی که پوستت رو نوازش میکنه عالیه. AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان به خود روستا که میرسی همه جا ویلا برای اجاره هست .اگه وقتش رو داشته باشین از اقامت 1-2روزه تو اونجا اصلا پشیمون نمیشین. کنار در خونه ها زن ها در حال پختن نون تازه و فروختن عسل و رب و مربا و گیاه های دارویی هستن AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان نون بسیار خوشمزه با بوی دود و روغن. کمی که بالاتر برین به یه ابشار میرسین که اطرافش هم رستوران هست هم یه بازارچه محلی کوچیک که میشه خرید کرد ازش. AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان بعداز دور زدن تو بازارچه و خریدن عسل راهی شدیم برای خوردن صبحونه.به یکی از رستورانها رفتیم که تقریبا بالای کوه بود.و مه دورو برت میچرخید . AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان بعداز خوردن و کمی عکس گرفتن و بازی کردن یونا راهی شدیم که بریم به سمت سرولات AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان دوستایی که اهل شمال رفتن هستن میدونن سرولات اکثر معروفیتش به خاطر رستوران خاور خانومه. و از اونجایی که یکی از مهمترین هدفای ما خوردن هست تو سفر.با برنامه ریزی اساسی تلاش کردیم که حتما ساعت 12 رستوران باشیم. روستای سرولات هم روستای زیباییه. اونجا که میری خیلی راحت رستوران خاور خانوم رو پیدا میکنی. AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان همون جا 2تا رستوران دیگه هم هست که اونا هم شلوغ هستن. از اونجایی که زود رسیده بودیم رفتیم یه دوری تو بازارچه محلی که فروشگاه انواع رب و ترشی و زیتون و روغن زیتون و سبزی مرغ شکم پر و هر چیزی که مربوط به اونجا باشه هست. بعداز اینکه دور زدیم تا ساعت 12 شد و رستوران باز شد.حدود 20 نفر رفتن داخل رستوران. که البته اون ساختمون قدیمی رو دیگه استفاده نمیکنه یه ساختمون کتارش در حال ساخته که طبقه پایینش استفاده میشه الان. منظره ای که از پشت پنجره رستوران دیده میشه AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان از بین غذاهای خاور خانوم مرغ و ماهی شکم پرش که خیلی محبوبه زودتر تموم میشه.ما ماهی سفید شکم پر سفارش دادیم و یه کباب ترش.با میرزاقاسمی. AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان برنج و سرویس هم که خودشون به اندازه میارن. البته برنجش واقعا بزرگ بود.ماهی شکم پر به تنهایی برای 3 نفر کافی بود. طعم غذا به نظر ما متوسط بود.یعنی اون چیزی که خونده بودم نبود.به نظر خودم چون الان با این حجم مسافر و مشتری خود خاور خانوم فقط سفارش میگیره و غذاها دیگه دستپخت خودش نیست.احتمالا فقط از فرمولش استفاده میکنن. به هر حال معروفیت رستوران در حدیه که وسط هفته ساعت 1 میز خالی نبود.و همه منتظر بودن که میز خالی باشه با وجود اینکه فضا خیلی بزرگ بود. و ساعت 2 به بعد هم اصلا سفارش قبول نمیکرد. به هر حال بعداز خوردن اون همه غذا ترجیح دادیم بریم تو خود روستا کمی پیاده روی کنیم. تو مسیر یه بچه گربه خیلی کوچولو دیدیم که یونا حسابی باهاش بازی کرد.در حدی که بیچاره اخرش در رفت. اینجا هم ویلا برای اجاره کردن هست.کوچه ها زیبا و دل انگیزن. کمی بعد حرکت کردیم به سمت چمخاله. امیدوار بودم که طرح باز باشه تا بتونم برای شنا برم.با وجود اینکه دریا اروم بود طرح بسته بود و فقط یونا تونست کمی بازی کنه. AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان فکر کنم تا ساعت 4-4.5 تو چمخاله بودیم و بعدش هم راهی شدیم به سمت رشت. مامان اینا هم روز قبلش رسیده بودن.رفتیم خونه خاله ام.و استراحت و حموم. و شام .و شب اماده شدیم برای رفتن به سمت سرعین و اردبیل و گردنه حیران. تا اینجای سفرمون جواهرده واقعا عالی و دل انگیز بود.و جاییه که قطعا من دوست دارم اگه بشه بارها و بارها اونجا برم.
نوشته شده در  دوشنبه هفتم مهر 1393  توسط افسانه  | 


صبح روز 1 شنبه بیدار شدیم اماده شدیم هتل رو تحویل دادیم و حرکت کردیم به سمت کلاردشت برای دیدن دریاچه ولشت. از چالوس نون بربری تازه گرفتیم و راهی شدیم.جاده رسیدن به دریاچه یه جاده پر پیچ و خم و خاکی هست که قطعا شما رو وسط راه از اومدن پشیمون میکنه. و هرازگاهی میگی اخه دریاچه چرا وسط کوه بالا؟ به هر حال از اونجایی که هم من و هم عزیزترینم حوصله زیادی داریم برای رسیدن به هدف رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به دریاچه. AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان و صبحونه خوردیم AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان البته امسال به خاطر بارندگی کم اصلا سرسبزی اونجوری که انتظار داشتیم نبود. منظره دریاچه تو عکسایی که دیده بودم خیلی قشنگتر بود.به خاطر همینم تا حدی تو ذوقمون خورد. و البته یه خانواده محترم هم کنارمون بودن که صدای ظبط ماشینشون رو بلند کرده بودن و در هم باز تا همه استفاده کنن. خواهش میکنم مردم عزیز با فرهنگ چند هزار ساله سلیقه خودتون رو هر جا به زور به خورد دیگران ندین.شاید کنار شما کسی باشه که سکوت و صدای باد رو بیشتر دوست داشته باشه. به هر حال بعداز خوردن صبحونه برگشتیم. و راهی رامسر شدیم. وچون وقت داشتیم تو راه ییه سر به فروشگاه ایران کتان زدیم که چیزی نخریدیم بجز یه دمپایی برای یونا. به شهر که رسیدیم اول رفتیم هتل اپارتمان کارن رو که رزرو کرده بودیم پیدا کردیم.کنار ساحل بود و جاش عالی بود. بعد هم رفتیم رستوران مظاهری برای خوردن کباب و جوجه ترش AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان البته زیتون پرورده و میرزاقاسمی هم گرفتیم. کباب خوشمزه و عالی بود.زیتون و میرزاقاسمی متوسط. بعد هم رفتیم هتل اتاق تحویل گرفتیم.متوسط بود.یعنی من راضی نبودم.دستمال کاغذی نداشت.گازش خراب بود.و تمیزیش هم متوسط بود. بعداز استراحت اماده شدیم و راه افتادیم به سمت ابگرم. سرچشمه ابگرم رامسر AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان اشتباهی که کردیم این بود که رفتیم قسمت عمومی.چون وان خصوصی خیلی شلوغ بود و ما وقت نداشتیم تو صف بمونیم.و واقعا متااسفم که این ابگرم با این همه گردشگر که میرن هنوز همون امکانات 10 سال پیش رو داره. رختکن نداره.دوش دوتا اونم بیرون.یعنی باید بیای از ابگرم تو فضای ازاد با اب یخ اگه بتونی دوش بگیری که احتمالا مریض میشی. خلاصه اصلا وضعیت مناسبی نداره.من و یونا هم البته فقط نششستیم کنار استخر.چون من اصلا تحمل دمای بالای اب رو ندارم و فقط تونستم تا مچ پام رو تو اب بزارم. به هر حال از اونجا که بیرون اومدیم رفتیم کاخ شاه برای بازدید AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان استخر ماهی خاویاری جلوی کاخ AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان و درختی که ریشه داره نه برگ.فقط و فقط ساقهههه AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان از داخل هم که نمیشد عکس بگیری. بعد راهی هتل قدیمی شدیم که البته اجازه ورود نداشتیم.فقط میشد از بیرون دید ساختمون رو AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان بلواز کازینوی زیبا AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان بعد هم رفتیم پلاز توسکاسرا.البته دریا که طوفان بودیم.یونا بستنی و کورن داغ خورد و سوار چرخ و فلک و قطار بازی شدیم. AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان بعد هم برگشتم به خیابون هتل و بازارچه صنایع دستی که کنار هتل بود رو گشتیم. AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان چای با کلوچه خوردیم و برگشتیم هتل.یونا شام خورد و بعد هم خواب و استراحت. راستش ما شهرای زیادی رو گشتیم.بازارهای صنایع دستی زیادی رو رفتیم .و خیلی نارحت کننده هست که هنر هر منظقه خاص اونجا نیست دیگه.هر جا میری ظرفای منبت کاری میبینی.مینا کاری.گلیمای یه جور.سفالای تکراری.چقدر حیفه که هنر ایرانی خوب به نمایش گذاشته نمیشه. من به شخصه ترجیح میدم که اگه از یه ظرف از یه شهر میخرم جای دیگه مشابه اون رو نبینم.منظورم نقش و نگارش هست. گاهی حتی فکر میکنی که اینا از چین اومدن که اینجور همه جا یافت میشن.شایدممممم
نوشته شده در  پنجشنبه سوم مهر 1393  توسط افسانه  | 


بالاخره سفر تابستونی ما فرا رسید و از همه مهمتر سفر به شمال بعداز 5 سال.عجبااااا اول از همه روزی که بلیط باز شد ساعت 6 بیدار شدیم و خوشحال برای خودمون کوپه دربست گرفتیم و عزیزترین یکی رو فرستاد تا بره ازانس بلیط ماشین بگیره چون تصمیم به این بود که با قطار بریم تهران که خستگی کمتری داشته باشیم.ولی خوب تو 5 ذقیقه اول بلیط ماشین برای تهران تا 16 شهریور پر شده بود. هر چی هم صبر کردیم باز نشد.خلاصه بلیط خودمون رو هم کنسل کردیم و با ماشین راه افتادیم صبح روز 5 شنبه.و ساعت 2 شب رسیدیم تهران.روز جمعه تو تهران یونا رو بردیم تیراِه که تو شهربازی بازی کنه.و منم از اونجا کرم بخرم. واقعا شلوغ بود و ما حسابی خسته شدیم ولی یونا خیلی خوش گذروند. AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان برنامه سفر ما اینبار چون واقعا معلوم نیست دوباره کی بتونیم بریم اونور یه برنامه شلوغ و پر بود.من و عزیزترین یه رو از صبح تا شب تو نت دنبال پیدا کردن مسیر و شهر و برنامه ریزی و رزرو جا بودیم. مامان و بابام رو با کلی منت کشیدن راضی کردم بیان رشت تا اونجا مارو ببینن و از دلتنگیشون برای یونا کم بشه. و اینم بگم که من شوق و ذوق فراوونی داشتم برای این سفر چون دلم واقعا جنگل و دریا میخواست. صبح روز شنبه ساعت 6 راه افتادیم به سمت چاولس.برای 1 شب هنل سمنگان رو رزرو کرده بودیم.و من مشتاق دیدن جاده چالوس بودم.هوا عالی بود تقریبا از ماشین که پیاده میشدی سرد بود اول صبح. برای صبحونه تو راه پر از رستوران و کلبه های سنتیه که قطعا یه صبحونه دلچسب رو رقم میزنن برای ادم. ما رستواران ابی رفتیم و نیمرو با چای دمی خوردیم.منظره رستوران خیلی دل انگیز بود. AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان بعداز خوردن صبحونه راه افتادیم و البته یونا کمی بعدش هر چی خورده بود رو بالا اورد.و یه حال اساسی بهمون داد اول راه. شانس اوردیم که همونجا یه رودخونه بود و تونستیم روکش صندلی و لباساش رو بشوریم و هوایی بخوریم و مجدادا راه بیفتیم. AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان توی راه هم از لبنیاتی چوپان محلی سرشیر و زیتون پرورده و دوغ محلی گرفتیم.که البته به جای سرشیر بهمون کره داده بود. از جاده زیبای چالوس عبور کردیم و حدود ساعت 11 بود که رسیدیم هتل و البته ساعت تحویل هتل نبوذ.به همین خاطر رفتیم کمی تو مجتمع های خرید نزدیک چالوس دیدن کردیم و ناهار اکبر جوجه خوردیم. AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسانو بعد هم اقا پسر رو بردیم ساحل که به هتل نزدیک بود تا بازی کنه. البته دریا طوفان و کثیف بود ولی خب برای بازی یونا خوب بود.چون بیشتر ماسه بازی میکنه تا اب بازی AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان بعداز بازی هم رفتیم هتل اتاق رو تحویل گرفتیم.خداروشکر.اتاق تمیز بود.سرویس بهداشتی و حموم مرتب داشت.و منظره رو به دریا ی زیبایی داشت. حیاط خوبی هم داشت با یه استخر کوچیک برای بچه ها که ما فرصت نکردیم ازش استفاده کنیم. بعداز حموم و استراحت حرکت کردیم به سمت چالوس برای باززدید از یه کاخ.که هر چی گشتیم کاخی نیافتیم.ظاهرا ساختمون رو داده بودن به یه اداره و تعطیل بود.از اونجا حرکت کردیم به سمت نمک ابرود و مجتمع تفریحیش. چون خیابون شلوغ بود دیر رسیدیم ونتونستیم سوار تله کابین خط 1 بشیم. همون که موقع که رسیدیم تعطیل کردن. بلیط خط 2 رو گرفتیم رو رفتیم.زیبا و دل انگیز.سبز و شاد.بالا و بالا.. AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویساناون بالا دور زدیم.عکس گرفتیم..اش خوردیم و برگشتیم. رفتیم برای نمایش شیر دریایی که تعطیل شده بود.رفتیم سورتمه.و از اونجایی که اجازه نمیدادن یونا سوار بشه من بلیط گرفتم و رفتم. هوا تاریک بود و خلوت.راستش گذشتن از وسط جنگل تو تاریکی و سکوت خیلی عالی بود. وقتی که پیاده شدم دیدم مسیولش میگه خانوم وسایلتون اینجاستواقاتون با بچه سوار شدن. ظاهرا از بس یونا گریه کرده اقاهه دلش سوخته و چون خلوت بود اجازه داده بود سوار بشن. راستی یادم رفت بگم وسط مسیر سورتمه یه روباه کوچولو اومد کنار ریل.خیلی باحال بود.ولی وقتی نزدیکش شد از صدا ترسید و رفت. بعداز اون هم پایین رفتیم سراغ بازی که یونا صفا کنه. AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان برگشتیم شهر و شام رو رفتیم فیش اند چیبس خوردیم.و برگشتیم هتل .چای و استراحت AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان
نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم شهریور 1393  توسط افسانه  | 


من واقعا شرمنده هستم که وبلاگ نویسیم انقدر پراکنده و با فاصله و بد شده.اینجا مثل دفتر خاطرات ادمه.

اینکه یه مدت یه چیزایی رو یادت بره ثبت کنی قطعا بعدها ادمو پشیمون میکنه.

اتفاقای ماه پیش این بود که هوا به شدت گرم بود.شرجی زیاد و اصلا از خونه نمیشد بری بیرون.یونا رو ۳روز در هفته مهد میبرم همچنان.با اژانس میریم و با اژانس برمیگردیم چون انقدر هوا گرمه که یونا همون ۲ دقیقه که بیرون منتظر ماشین هستیم خیس عرق میشه.و اصلا نمیتونه پیاده بیاد.

ماه رمضون یه افطاری فامیل همسر رو دعوت کردم.از هفته قبلش کولر اتاق خواب خودمون خراب شده بود و تعمیرش ادامه داشت.روز مهمونی کولر پذیرایی هم خراب شد.

فکر کنید چه حالی بودیم تو خونه. ۱۳-۱۴ نفر مهمون.ماه رمضون.از صبح ۳تا شعله گاز تو خونه روشن بود و اوج گرمای هوا.فقط کولر اناق یونا کار مییکرد که اونم اصلا جواب نمیداد.

خلاصه با شرمندگی بسیار مهمونا مجبور به تحمل گرما شدن.البته تعمیر کار ظهر اومد و گفت فعلا خاموش کنید تا خنک بشه بعدش کار میکنه. و دقیقا موقع افطار کولر شروع به خنک کردن کرد ولی خونه واقعا گرم بود.

به هر حال مهمونی برگزار شد و درست شدن کولر ۲ هفته ای طول کشید.و کولر اتاق خواب هم موتورش اشکال داشت که عزیزترین ترجیح داد یکی بخره  و اونو داد برای تعمیر.

اینم تزیینات و غذاها

.jpg

خرما

.jpg

حلوا

.jpg

پنیر و خیار

.jpg

.jpg

پنیر

.jpg

ژله

.jpg

.jpg

شامی

.jpg

کلم پلو

.jpg

تیرامیسو

.jpg

حلیم

 

.jpg

کرم کارامل

.jpg

پیراشکی مرغ

.jpg

ببخشید عکسا زیاد بود.از غذاها کلا روزای بعد عکس گرفتم از اضافه هاش.وگرنه انقدر اونروز گرم بود که اصلا فکرم کار نمیکرد.فقط از دسرا تونستم عکس بگیرم.

تعطیلات عید فطر هم که یه روزش رفتیم خونه مادرشوهر .یه روز هم رفتیم قشم که خداروشکر هوا خوب بود.کلی خرید کردیم.من دچار جو ورزشکاری شدم و کلی لباس ورزشی خریدم.

یونا هم همش سوار ماشین خوش میگذروند.

ناهار رو رستوران دریا خوردیم.قلیه ماهی و کوبیده .که قلیه ماهیش واقعا خوشمزه بود.البته خیلی شلوغ بود.مجبور بودیم بالای سر میز مردم واستیم تا خالی بشه و بعداز خوردن سریع پاشی چون احتمالا بالای سرت کسی واستاده.

یه روز با دوستام کافی شاپ رفتیم بچه هارو بردیم که البته اون کافه رو تبدیل کردن به پارک.بعدم بردیمشون پارک و کمی دوردور.

یه روز بدیمشون قلعه تا بازی کنن.

ااین روزها هم تاتر ضامن اهو شروع شده.فعلا دوتا نمایش رو تونستیم بریم.

از هفته پیش هم یونا رو تو مهد تنها میزارم که کم کم عادت کنه چون از مهر ماه ثبت نامش کردم و باید بره.

بقیه زندگی به روال عادی میگذره.باشگاه میرم.موسیقی میرم و سرگرم خونه هستم.

و البته اگه خدا بخواد امسال دیگه میریم شمال.تدارک سفر رو دیدیم.و دو هفته ای ایشالله میریم.

از الان دلم میخواد پابرهنه رو اون همه سبزی راه برم و یکم نفس بکشم.

راستی شماها با شیر روغن پالمی چه میکنید؟دلتون برای خودتون و بچه هاتون نمیسوزه؟احساس نمیکنید تو یه جایی گیر افتادین که هیچ ارزشی برای شعور و سلامت و زندگی شما قایل نمیشن؟

...

 

نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393  توسط افسانه  | 


یعنی من اگه از گرمای هوا ننالم اسمم افسانه نیست.

اخه چرا انقدر گرمه؟ جهنمه؟واقعا چرا؟الان من با کی برم دعوا کنم؟

از گرمای هوا که بگذریم کلاس 3تارم رو 3 جلسه رفتم و عالیههه.دوسش دارم  .البته امیدوارم بتونم ادامه برم.

زومبا هم همچنان میرم.گرچه مربی مون رفت و بعداز چند جلسه دیدیم یهو مربی هیپ هاپ اوردن!!!!

وایییییییی فکر کن.اصلا خوشم نیومد.البته اکثر بچه ها دوست نداشتن و همه اعتراض کردن.منم تصمیم گرفتم همون ساعت رو برم کار با دستگاه که خداروشکر دیروز دوباره زومبا شد.

ظاهرا چون همه ناراضی بودن اینا هم دوباره برگردوندن به حالت قبل.

کلاسای یونا خوب داره پیش میره.دنبال مهد کودک هستم و خیلی خیلی از کیفیت بد مهد کودکا ناراضی ام.

اصلا اون چیزی نیست که تصور داشته باشی.ولی دیگه یونا تو سنی هست که باید وارد اجتماع بشه. وقانون مندتر رابطه برقرار کنه با بچه ها.

ماه رمضون هم داره میگذره.منم چندروزی رو روزه گرفتم.چندروزی رو وقتی بیرون رفتم با یونا از شدت گرما برگشتم ضعف کردم و مجبور شدم باز کنم روزه ام رو.دیگه توانایی منم در این حده.

یه افطار خونه جاری جون دعوت بودیم.یه افطار خونه مادرشوهر.

خودمم احتمالا اخر هفته افطاری بدم.

راستش خیلی داریم روزمرگی میکنیم.گرچه نسبت به قبل فعالیت بیشتری دارم.ولی تو خونه همه چی مثل قبله.دلم یه اتفاق جالب میخواد.نمیدونم چی.

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393  توسط افسانه  | 


اسلایدر

دانلود فیلم