روز هفتم
و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده است.پس تو را برای من افرید.
هیچ وقت مثل امسال نفهمیدم که واقعا مادر بودن یعنی چی؟ وقتی میگن چه شبهایی که مادر پا به پای بچش بیدار بوده.قصه نیست!!واقعیته.خدا میدونه مادر من چند شب بالای سرم بیدار بوده؟ خدا میدونه مادر تو چقدر بیخوابی کشیده؟ و فقط من میدونم که چقدر بالای سر بچم بیدار بودم و قراره باشم. تو که مادر شدی میدونی.فقط خودت.نه حتی همسرت.نه حتی فرزندت .نه حتی نزدیکترین دوستت.هیچ کس نمیدونه که شبا چندبار میری بهش سر میزنی. هیچ کس نمیدونه چه جور با عجله میری بهش شیر میدی که خدای نکرده به خاطر گررسنگی خوابش خراب نشه. هیچ کس نمیدونه که وقتی صبح هنوز دلت میخواد بخوابی.هنوز خماری و یه صدای کوچولو میگه اووووووو دااااااااااااا ماااااااااااااامااااااااااااااااااا چه جوری بیخیال همه دلخواسته هات میشی و با یه لبخند میری بالای تختش و میگی صبحت بخیر عزیزم. خدا میدونه مادر من چقدر از دست لجبازیهای من عصبانی شده.چقدر از غذا نخوردنام -حرف گوش ندادنام-خودسریام و...عصبانی شده.ولی همیشه مادرم بوده. خدا میدونه که مادر میشی یعنی تموم دیگهههههههههههههه بیشتر مواقع یادت میره خودت هم هستی.یادت میره چی رو دوست داشتی؟چکار میخواستی بکنی؟ به خاطر اینکه مادر شدی.یعنی انقدر بزرگ شدییییییییییییی که هیچ کس درکت نمیکنه. یعنی انقدر لایق بودی که کسی به پات نمیرسه. یعنی انقدر عزیز که یکی بهت بگه مامان. یعنی ..... همین الان فقط خدا میدونه چقدر دلم میخواست مامانم پیشم بود تا همچین درست حسابی بوووووووووووش میکردم و میبوسیدمش. همین الان الان دلم میخواد برم یونا رو بیدار کنم و فشارش بدم. روز همتون مبارک باشه که انقدر زیبا مادر شدین. روز همتون مبارک باشه که زن هستین و دل یه مرد بهتون خوشه. روز همتون مبارک باشه که دختر هستین و یه بابا جون دلش براتون غش میره. امروز روز شماست. هر روز شماست البته.ولی خوب نمیشه هر روز رو جشن گرفت.میشه؟؟؟ شایدم بشه!!! روزتون مبارکککککککککککککک یه جور که چپ برین راست بیاین بخورین به یه ماشین؟ صبح که از خواب پا میشین از اتاق بیاین بیرون که برین دستشویی پاتون بخوره به یه ماشین؟ نصف فضای پذیرایتون رو یه ماشین گرفته باشه؟ تو آشپزخونه ۲تا ماشین هی برن زیر دست و پات؟ یه صدای دل انگیزی بگه ااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا و یه دستای کوچولویی یه ماشین رو راه ببره؟ تا حالا شده یه پسر کوچولو بیاد از تو کابینت خونه تون یه کاسه شیشه ایی رو برداره و شروع کنه به ماشین بازی؟ خداییش تا حالا شده؟ اگه شما هم مثل من یه پسر کوچولو دارین تو خونه شاید شما هم تو یه اتوبان دارین زندگی میکنین. واقعا بهتون خوش نمیگذره؟ ای حالیییییییییییییی میده.ای حالی میده وقتی همون کوچولو با ۲تا دستاش ۲تا ماشین رو میگیره و شروع به راه رفتن میکنه. وقتی ماشین به دست هی از پله ها میره بالا.هی میاد پایین.تازه اون وسط گاهی دراز هم میکشه.شما هم مجبورین زیر گاز رو خاموش کنین که غذا نسوزه و بیاین پیشش بشینین. ای عشق میکنیم از این همه ماشین دورو برم.یعنی دلم میخواد برم هر چی ماشین اسباب بازی تو دنیا هست براش بخرم. ولی این پسرک حتی با جعبه خالی کفش منم ماشین بازی میکنه.ای خدااااااااااااااااا منو لایق چی دونستی؟ شکرت.واقعا شکرت.به خاطر همه داده هات.خودمون رو به تو میسپرم. مهمتر از همه این بود که دکتر بغدادی از وضعیت پاهای یونا واقعا راضی بود و بهمون گفت خیلی خوب مراقبت کردیم. روزی که میرفتیم دکتر دروغ نگم دلشوره داشتم کمی.حتی اگه یکی بهم از گل نازکتر میگفت گریه هم میکردم.ساعت ۳.۵راه افتادیم که مثلا خیلی شلوغ نباشه.ولی وقتی یونا به بغل رفتم داخل مطب دیدم هیییییییییییی وای من تقریبا ۲۰-۲۵نفر داخل هستن.ولی چون ما از ۳ماه قبل وقت داشتیم خانوم منشی گذاشت تو نوبت.و نشستیم. مثل همیشه چشممون به پاهای بچه ها بود. گوشمون به حرفای پدر مادرا. نفرهفتم بودیم تو لیست.ولی همین ۶نفر قبل از ما ۲ ساعت طول کشید تقریبا. داخل مطب از ماجرای مریضی بچهه ای دیگه دلم خیلی گرفت.خیلی دلم از بیدقتی یه سری دکتر گفت که نمیدونم چرا وقتی نمیتونن مسئولیت به این بزرگی رو قبول کنن دارن تو این حرفه کار میکنن؟ واقعا ارزو میکنم هیچ کسی به خاطر پول و کلاس و آرزوهای پدر مادرش دکتر نشه.که اینجور اه مردم هم پشت سرش نباشه. تعریف نمیکنم چی دیدم و چی شنیدم که خودم از گفتن دوباره اش دلم میلرزه. به هر حال دکتر با دقت فراوون و البته با بازی یونا رو معاینه کرد.راضی بود و برای ۶ ماه دیگه وقت داد. گفت الان کسی از پاهای یونا نمیفهمه که کلاب فوت داشته.ولی این بچه ها وقتی راه میرن تمایل ذاتی دارن که پاهاشون رو به داخل بزارن.شاید اون موقع لازم بشه کفش طبی برای روز هم بدیم. کفش شبش هم گفت معمولا تا ۴ سالگی توصیه میشه. به این قسمتش اصلا نمیخوام فکر کنم.چون واقعا یونا شبا بد میخوابه.و اصلا نمیدونم بزرگتر که بشه اجازه میده کفش پاش کنیم یا نه. فقط از خدا میخوام به حق همه اون همه سوره والعصری که تو دوران بارداریم خوندم یونا رو صبور کنه. این از ماجرای دکتر رفتن. برای تهران کلی برنامه داشتیم.میخواستیم از فرصت استفاده کنیم.و یکسری خرید برای خونه انجام بدیم که بیشترش تا قبل از رفتن کنسل شد. میخواستم یونا رو ببرم نمایشگاه کودک و خلاقیت که تقریبا نزدیک مطب دکتر بود که نرفتیم. نمایشگاه کتاب ببرمش که همه گفتن شلوغه و پشیمون شدیم. هیچی دیگه فقط رفتیم بازار و البته تا جایی که میشد خوردیم. یه قرار با دوستان اینترنتی داشتیم که خوش گذشت. توراه برگشت هم که یادتونه قرار بود بریم گلابگیری کاشان.تو نت که چرخیدم فهمیدم خیلی هم خبری نیست.یعنی از باغ گل خبری نیست.ولی به هر حال رفتیم سمت کاشان. از بس شهر بیروحی بود عزیزترین مستقیم رفت به سمت قمصر.اونجا هم خبری نبود.چندتا بوته گل محمدی دیدیم تو راه که گلاش غنچه بودن هنوز. رفتیم یه کارگاه گلابگیری و یه سری عرقیات و گلاب خریدیم.گفتن کلا مراسم جالب ۳-۴روز تو جشنواره هست که اوایل خرداده انگار. قرار بود شب بریم اصفهان بخوابیم.که تو راه تصمیم گرفتیم یزد بریم.یزد که رسیدیم از اونجایی که خلوت بود رفتیم یه هتل سنتی که عالی بود.فضاش رو خیلی دوست میداشتم. نمیدونم چرا یزد حس خوبی بهم میده.بافت قدیمیش واقعا بو و رنگ کاه گل داره.عزیزترین هم یزد رو دوست داره. صبح جمعه هم صبحونه خوردیم دوش گرفتیم و راه افتادیم به سوی بندرعباس. طبق معمول وقتی از سفر برمیگردیم انگار یه زلزله ۷ ریشری تو خونه اومده.آشپزخونه پر از خرید و سوغاتیهای شهرهاییه که ازشون گذر کردیم. کلی لباس کثیف که از دیشب داره شسته میشه.خونه خاک گرفته.و طبق معمول اساب بازیهای یونا که همه جا هست. دیشب یکم جمع و جور کردم.برای یونای از گل بهترم یه پلو ماهیچه جانانه گذاشتم که نوش جان کنه.و شب هم از خستگی بیهوش خوابیدیم. الان هم یونا خوابه اومدم وب رو آپ کنم.لباس گذاشتم شسته بشه.ناهار بار گذاشتم. عزیزترین رفته سر کار.منم باید بعداز بیدار شدن یونا برم سراغ تمیز کاری خونه.تا خوابه سر وصدا نمیکنم. اینم چند تا عکس از سفرمون کارگاه گلابگیری دشت شقایق شیرین دل انگیزم تو هتل یزد و تو رستوران هفته قبل از سفر هم تولد برادر زاده عزیزترین بود که رفتیم.جمعه هم یونا رو بردیم لب دریا اب بازی و شن بازی که خیلی بهش خوش گذشت. زیاد توضیح نمیدم فقط اینکه کندوشون رو از شیشه کندن.چه کندویی!!!!اوههههههههه بزرگ بود همچین.ضخیم هم بود.اینم عکسش. یه قسمتیش هم هنوز عسل داشت. یکمی از کندو مونده رو شیشه که ظاهرا زنبورا باید اونو بخورن و برن.حالا نمیدونم سال دیگه میان یا نه؟ ولی فرصتی میشه که تکلیف کولرها معلوم بشه. راستی دیدم از سفر یزد عکسی نذاشتم.دلم سوخیده شد. گفتم جبران مافات کن و چند تا عکس بزارم.یکم وبلاگ رنگی بشههههههههههه سفال بادگیر اش شولی میبد زیلو و سرامیک نون محلی میبد نارین قلعه برج کبوتر خانه و سفال میبد هفته پیش در جهت توسعه گردشگری ۵ شنبه رفتیم آبگرم گنو.نمیدونم ما چند وقت بود که نرفته بودیم.۱سال و نیم رو مطمئن هستم.شایدم بیشتر. به هر حال ۳تا خانواده با ۳تا بچه کوچیک.اول رفتیم سراغ وسایل بازی.خوش گذشت.البته یونا یکم از ماشین سواری ترسید من وسطش پیاده شدم. سوار چرخ و فلک هم که بودیم از جیغ دختر کوچولوی همراهمون میترسید و گریه میکرد. برای اولین بار با عزیزترین سوار سرسره آبشاری شدیم.خیلی خوب بود.بسی هیجانمان تخلیه شد. بعد هم جوجه کبابی زدیم به بدن و چای و میوه و برگشتیم. جمعه هم از اونجایی که شب دیر خوابیده بودیم صبح ساعت ۱۲ بیدار شدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مادرعزیزترین زنگ زد و دعوتمون کرد برای صرف قلیه ماهی که ما هم از خدا خواسته پذیرفتیم. عصر هم یونا رو بردیم پارک تا ۳چرخه سواری کنه. شب هم خونه جاری جون بزرگه بودیم به صرف جوجه کباب. خلاصه اینکه اخر هفته واقعا اکتیوی داشتیم. خسته نشیم یه وقت!!! آخه عادت نداریم. هفته دیگه باید بریم تهران.یونا وقت دکتر داره.ما هم میخوایم از فرصت استفاده کنیم و یکم خرید انجام بدیم.تو راه برگشت هم بریم کاشان برای گلابگیری. یعنی این دیدن گلابگیری یکی از چیزاییه که خیلی وقته دوست داشتم برم.ولی نمیشد. ایشالله که اینبار موفق بشیم. دیروز یونا شروع کرد به راه رفتن.تو وبلاگ خودش معمولا اخبار مربوط به خودش رو مینویسم.ولی این یکی رو میخوام اینجا هم بنویسم. چون با هر قدمی که بر داره .با هر نگاهی که به پاهاش میکنم میگم خداروشکر. درسته که سختی زیادی رو هم ما و هم یونا تحمل کردیم.ولی خوب خداروشکر نتیجه بخش بود.امیدوارم که اینبار هم دکتر از پیشرفتش راضی باشه. خدایا شکرت به خاطر داده و ندادهات. میخوابیم هر وقت یونا بخوابه.بیدار میشیم.عزیزترین تنها.صبحونه خورده و نخورده میره سر کار.من با یونا بیدار میشم.عوضش میکنم.صبحونه میدم.بازی میکنیم. غذا میپزم.دنبالش اینور اونرو میرم.عزیزترین میاد یه ناهار با اعمال شاقه میخوریم چون یونا همش تو سفره داره سیر میکنه.همه چی رو میریزه اینور اونور.یکم هم غذا میخوره. اگه به موقع بخوابه یه چرتی میزنیم که کم پیش میاد.وعزیزترین میره سر کار. باز من میمونم و یونا.خونه رو یکم جمع میکنم.یونا باز بهم میریزه. عوضش میکنم.غذا میدم.بازی میکنیم.کتاب میخونیم. عزیزترین میاد.یکم تلوزیون میبینم .با یونا بازی میکنیم.تا بخوابه.بعدش هم خودمون به خواب میریم. همین. این روزها از بس شیرینی یزدی خوردم فکر کنم ۲ کیلو چاق شده باشم.یعنی بمیرم از خیر شیرینی نمیتونم بگذرم. یکم بیحوصله هستممممممممممم نمیدونم چرا؟؟ راستش دلم یه دوست میخواد که بتونم بهش زنگ بزنم همچین یه دل سیر ۱ ساعت با هم حرف بزنیم.از همه چی و همه جا.یا اینکه بیاد خونمون بشینم یه چای باحال بخوریم و حرف بزنیم. دوست پیدا کردن کار راحتی نیست.قبول دارین؟؟ منظورم دوستیه که بدون دغدغه بتونی باهاش حرف بزنی. حالا خودمونم اومدیم اون دوسته رو پیدا کردم!! ۱ ساعت وقته چی؟؟؟اونو پیدا نمیکنم. ۱ ساعت بدون اینکه بخوام درگیر یوناباشم یا غذا نپزم یا کار نکنم؟ هوا هم کم کم داره گرم میشه.و یه دلیل بیحوصگی منم همینه. ۲روز پیش با یونا رفتم پارک.عزیزترین برامون کالسکه آورد.و رفت.یونا یکم غذا خورد.دوروبرش رو نگاه کرد.بعد رفتیم بازی. اول تاب بازی بعد هم سرسره که البته یونا اصلا سر نمیخورد.همش دلش میخواست بره اون وسط تونلا بشینه.اولش میگفتم نه بعد دیدم بچه اومده پارک اونجور که دلش میخواد بازی کنه نه اونجور من که دلم میخواد.گذاشتم بره.خودم هم مثل ۱ عدد مجسمه رفتم رو پله ها نشستم.مراقبش بودم.یکم با بچه ها بازی کرد.جیغ زد.با برگا بازی کرد و فکر کنم یکم هم خورد. بعد هم اومدیم باز یکم غذا خورد.و عزیزترین اومد دنبالمون برگشتیم. دوست دارم بیشتر بتونم ببرمش پارک تا با بچه ها باشه.خیلی تو خونه تنهاست. شاید ساعتی ببرمش مهد تا بازی کردن دسته جمعی رو تجربه کنه. هنوز معضل زنبورا حل نشده.فکر نکنم اینجا کندو دار باشه که این بیچاره ها بی خانمان نشن.باید از روش دود دادن و فراری دادن استفاده کنیم که اونم به نظرم یکم خطرناک میاد.به همین دلیل هنوز همچنان کندو داریم . همین دیگه این روزا اتفاق دیگه ای نیفتاده.
| Design By : Pars Skin |


















